تبليغاتX
رز وحشی

rajabinojani

رز وحشی

rajabinojani

http://rajabinojani.blogfa.com

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی

رز وحشی
old write
روی بالهای کلاغ پیر نشسته بودم که صدا زد: آهای مرتیکه ی کچل، آن بالا روی درخت چه می کنی، از آن بالا می شد تمام این پارک را دید، تمام محله ی قیطریه را، اگر این برج های پست مدرن هم می گذاشتند، می توانستم اوین را هم ببینم، بله من نگاه می کنم، می بینم، می توانم که ببینم، من با چشمهای بسته می بینم، حتی اگر این باغبون پیر پارک هم نگذارد، گوشهایم نمی شنوند، به صدا حساسیت دارند، به صدای قار قار کلاغ، به صدای الله اکبر، به صدای آوازه خوان پیر اوین، حتی صدای این پیر مرد پیر پیر را هم با چشمهایم می شنونم، بله من می بینم، می توانم که ببینم، حتی از این بالا، باغبون پیر را، کلاغ پیر را، آوازه خوان پیر را، اوین پیر را، قیطریه پیر را، برج های پیر را، وه...چشمهای پیر من چه خوب می بینند.

 

رز نوشت: خیلی سخت است، وقتی برادر و عمو و بعضی از دوستها و آشناهایت، کارمند ندامتگاه رجایی شهر کرج  باشند و تو نتوانی بگویی هوای مسعود باستانی را داشته باشند، سخت است نتوانی به مهسا امر آبادی ( همسر مسعود) که دو هفته یکبار برای ملاقات می آید، بگویی که نگران نباشد، در بند مسعود خبری از اراذل و اوباش و قاچاقچی نیست و اقوام و آشنایان نمی گذارند که به او بد بگذرد، بله سخت است از آنها تقاضای خوشرفتاری با کسی را داشته باشم که مثل آنها فکر نمی کند، متحجر نیست، روزنامه نگار است، فعال سیاسی ست، کودتا چی نیست،بله سخت است سفارش او را کردن، فقط می شود در دل، آرام و بی صدا، برای آزادی اش دعا کرد......آمین.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:8 توسط رز وحشی |
شاعر کوچولو
دروغ برای چه..، من شاعرم و این چیز کمی نیست، می توانم برایت عاشقانه ترین ها را بسرایم، این را که گفتم،چند ثانیه ای به من زل زد و با انگشتهای کشیده اش موهای قهوه ای رنگش را پشت گوش چپش انداخت، کیفش را از زیر تخت بیرون آورد، با عشوه و ناز چک سفیدی را از توی کیف در آورد و آن را در هوا، جلوی چشمانم می رقصاند، کمی بیشتر از همیشه هیجان زده شدم، گفت: از امروز تو رو با همه ی احساسات و عواطفت می خرم، می خواستم بپرسم که این حرف یعنی چه، مهلت نداد، همان طور که خودکارش را روی چک می لغزاند، گفت:حالا دیگه تو بنده ی احساس منی آقا کوچولو.....

 

رز نوشت: چه مزه ای دارد، ساعت ها نشستن در کتابخانه بدون هیچ دغدغه ای...؟ و خواندن و مرور کردن تمام کتاب ها و مجله های محبوب عمرت، آرشیو چند ماهه ی مجله ی فیلم، گلستانه، عکس، سروش و.....که دلم برایشان تنگ شده بود. 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 16:22 توسط رز وحشی |
عروسک شکستنی
نمی تونم رهات کنم               میون این همهمه ها

خورشید و آواره کنم                گریه کنن ستاره ها

نمی تونم دیوونه شم              آروم بگیرم بی صدات

نزار که دلواپسی هام              خونه کنه توی چشات

نمی تونم دست تو رو              تو دست دشمن ببینم

خنده کنه عشق بکنی            می خوام که اونجا بمیرم

چیزی بگو حرفی بزن               وقتی نمونده واسه من

عروسک شکستنی                بگو می مونی پیش من

نمی تونم بی دل تو                 چشمام و آروم بکنم

نگو که این یه حادثه س            نگو که باورش کنم

نمی تونم نگات کنم                نمی شه زل زد تو چشات

عروسک شکستنی                می میره دل همش برات

نمی تونم راضی بشم             که قصه مون تموم شده س

آخر این ترانه ها                      دق می کنم بی هم نفس

چیزی بگو حرفی بزن               وقتی نمونده واسه من

عروسک شکستنی               بگو می مونی پیش من

 

پ.ن۱: این ترانه را بر اساس ملودی دوست عزیزم میلاد آقاجان زاده نوشته و تقدیم به او می کنم.....

پ.ن۲: در ایام بیکاری هیچ چیز بهتر از خواندن کتاب های محبوب عمرت نیست، دیروز برای دومین و چندمین بار خشم و هیاهوی فاکنر را بلعیدم، چه لذتی داشت هم نشینی با جیسون و کدی و بنجی عزیز.....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 14:22 توسط رز وحشی |
دل خوش سیری چند.....؟
پ.ن۱:امروز تسویه حساب کردم، دیگر سر کار کذایی هم نمی روم، نه ویزیتوری مال من است و نه من مال ویزیتوری، کله شقی کردم، اما خوب کردم، دیگه حوصله ی الکی ور زدن با مشتری و صاحب کار رو ندارم، تا همین جا هم زیادی تو این حرفه ( واقعن می شه بهش حرفه گفت..؟!) موندگار شدم، فعلن از پس اندازم استفاده می کنم تا ببینم چی می شه، امروز واسه آخرین بار رفتم مغازه ی ساندویچی موسیو و  واسه آخرین بار هات داگ پنیر خوردم، یاد ظهر های پنج شنبه به خیر، از شرکت کذایی که بیرون می اومدم، اولین جایی که می رفتم پیش موسیو بود، امروز بهش گفتم شاید دیگه مسیرم این ورا نیفته، گفت: می دونستم تو مال این کار ها نیستی دانشمند کوچک...!!، این هفته رو می خوام از صبح تا شب تو کتابخونه باشم و کتاب های نخونده ام رو بخونم....

پ.ن۲: پسری هستم بیست و چند ساله، اردیبهشتی ، از خانواده ی شصتی ها، اهل هر کاری هستم، به جز خراب کاری..!!، دنبال یک کار آروم می گردم ، حتی اگر حقوقش کم باشد، در صورت پیدا شدن کار مورد نظر از طریق کامنت و یا ایمیل مرا باخبر کنید، با تشکر از لطف همگی شما و چند وبلاگ خوان معدودم...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 14:24 توسط رز وحشی |
خانومی
در این مدت دو سال ونیم که وبلاگ نویسی رو شروع کردم، یکی از معدود وبلاگ هایی را که به طور منظم پیگیری می کنم و مطالبش را می خوانم، وبلاگ خانومی ست، و یکی از اولین دوست های وبلاگی من هم همین خانومی ست، یادداشت های این خانوم دکتر به طرز عجیبی ناب و بی پیرایه ست، و به قول آدمهای اهل نظر خوش نوشت هست، یاد داشت هایی که شاید در نگاه نخستین برایت جذاب نباشد و جلب توجه نکند،اما با خوانش دوباره و چند باره ی آن ها، پی به عمق و لایه مند بودنشان می بری، حتی پست های عاشقانه ای که در اوج صمیمیت و بدون اغراق، بی این که شعاری شود تو را درگیر وقایعش می کند، در هر حال من به نویسنده ی یادداشت های دختری را که می خواهد از خاطراتش فرار کند تبریک می گم، به خاطر روحیه ی متفاوتش در بینش و نگاهی که در نوشته هایش موج می زند....

 

پ.ن:آدرس وبلاگ این دوست وبلاگی را برایتان می گذارم(http://hessezibayezendegi.blogfa.com/)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 10:39 توسط رز وحشی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا